گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰

 

بنده را با تو دوستداری خوست
گر چه تو بنده را نداری دوست
آن نه چشمی ست کز کرشمه ناز
دیده را هر نظر که هست در اوست
گرد ابروی تست جای نماز
باز در چشم بنده آب وضوست
با من از زلف تو بد است، چه باک؟
هر چه بد نیست، روی تو نیکوست
فتنه چشم تو نمی خسپد
زانکش از غمزه خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی