گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

پرسید کسی که ره کدامستگفتم کاین راه ترک کامست
ای عاشق شاه دان که راهتدر جست رضای آن همامست
چون کام و مراد دوست جوییپس جست مراد خود حرامست
شد جمله روح عشق محبوبکاین عشق صوامع کرامست
کم از سر کوه نیست عشقشما را سر کوه این تمامست
غاری که در اوست یار عشقستجان را ز جمال او نظامست
هر چت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱

 

آن ره که بیامدم کدامستتا بازروم که کار خامست
یک لحظه ز کوی یار دوریدر مذهب عاشقان حرامست
اندر همه ده اگر کسی هستوالله که اشارتی تمامست
صعوه ز کجا رهد که سیمرغپابسته این شگرف دامست
آواره دلا میا بدین سوآن جا بنشین که خوش مقامست
آن نقل گزین که جان فزایستوان باده طلب که باقوامست
باقی همه بو و نقش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی