گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷

 

عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کنداول قدم ز روی وفا جان فدی کند
دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطفگر جان کنند در سر کارش کری کند
زهری که دشمنی دهد از بهر رنج، توبستان به یاد دوست بخور، تا شفی کند
بستم دکان مشغله را در به روی خلقتا عشق او در آید و بیع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی