گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۹

 

یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوزالفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
من آتشین زبانم از عشق تو چو شمعگویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز
غوغای روز بینی چون شمع مرده باشچون خلوت شب آمد چون شمع برفروز
گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توستچشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز
ما را چو درکشیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳

 

تا جایزی همی نشناسی ز لایجوزاندر طریق عشق مسلم نه‌ای هنوز
عاشق نباشد آنکه مر او را خبر بوداز سردی زمستان و ز گرمی تموز
در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زهتا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز
چون در میان عشق چو شین اندر آمدیچون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز
گر مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵

 

چون بامداد بینمت ای ماه دلفروز
در عیش و خرمی گذرانم تمام روز
چون خورهزار رشته بتاب از فروغ خویش
چشم مرا ز هر چه نه دیدار خود بدوز
بهر گزند چشم خسان برفروز رخ
همچون سپند مردمک چشمشان بسوز
با غمزه هرکه دید خم ابروی تو گفت
تیریست سینه سوز و کمانیست کینه توز
عشق از دم فسرده ندارد حرارتی
ناید به فصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۹ - در حق مؤتمن الدین امین الملک

 

ای فخر عصر، مؤتمن دین ، امین ملک
در دل ترا ز آتش انده مباد سوز
با سور و پا سروری و تا هست روزگار
بی سور و بی سرور مبادات هیچ روز
مجروح باد سینهٔ پر کینهٔ عدوت
از رمح سینه دوز وز شمشیر کینه توز
گه در کف تو بادهٔ گل رنگ جان فزا
گه در بر تو کودک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط