گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۱

 

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند

منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند

آرام خود نبود نصیب غبار ما

نومیدی‌ای دگر که‌ کنون تاب رم نماند

افسون حرص هم اثرش طاقت‌آزماست

آن مایه اشتهاکه توان خورد غم نماند

سعی امید بر چه علم دست و پا زند

کز سرنوشت جز نم خجلت رقم نماند

فرسود از تپش مژه در چشم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند

روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند

چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم

کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند

با من ستم نمی‌کند ار یار من رواست

چندان ستم نمودکه دیگر ستم نماند

گویی دلت چرا نشد از هجر من غمین

آن قدر تنگ شدکه درو جای غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی