گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۵

 

یک امشبی که به خدمت به باده بنشستم
مکن به بی ادبی سرزنش که بس مستم
اگر اشارتِ بوسی کنم مکن منعم
وگر به حلقۀ زلفت برم مبر دستم
تو بس غریب نوازی اگر نه باده به دست
مرا چه زهره که هم زانوی تو بنشستم
نه حّدِ مرتبۀ هم چو من ضعیفی بود
که دل به چون تو حریفی شگرف در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۶

 

بیار باده به من ده که توبه بشکستم
اگرچه من ز الستِ ازل چنین مستم
ز بامِ گنبد نه تشت آسمانِ غرور
فرو فتادم و تاسِ وجود بشکستم
کلاهِ تقیه و دستارِ زاهدی از سر
فرو نهادم و زنّار بر میان بستم
شراب و شاهد و آوازِ چنگ و من راغب
صلایِ نوش برآمد به طبع بنشستم
گوشِ من برسد ترجمانِ باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری