گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۵۰ - در شکایت دوری از بزم مخدوم

 

شاها بدان خدای که بر دست قدرتشهفت آسمان چو مهره به دست مشعبدست
فرماندهی که در خم چوگان حکم اوستاین گویهای زر که بدین سبز گنبدست
کین بنده تا ز خدمت بزم تو دور ماندروزی دم خوش از دم او برنیامدست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح مجدالدین محمدبن نصر احمد

 

گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدستاز خدمت محمدبن نصر احمدست
فرزانه ای که بابت گاهست وبالشستآزاده‌ای که درخور صدرست ومسندست
با بذل دست بخشش او ابر مدخلستبا سیر برق خاطر او ابر مقعدست
از عزم او طلایه تقدیر منهزمبا رای او زبانهٔ خورشید اسودست
چون حرف آخرست ز ابجد گه سخنوز راستی چو حرف نخستین ابجدست
تا ملک ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - وله ایضآ یمدحه

 

برتافتست بخت مرا روزگار دست
زانم نمی رسد بسر زلف یار دست
سر بر نیاورد فلک از دست دست من
با یار اگر شبی کنم اندر کنار دست
آرم برون زهر شکنش صد هزار دل
گر در شود مرا بدو زلف نگار دست
صبر و جوانی و دل و جان بود در غمش
شستم بآب دیده ازین هر چهار دست
بر دمّ مار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل