گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۰

 

یار آن بود که صبر کند بر جفای یارترک رضای خویش کند در رضای یار
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغبیند خطای خویش و نبیند خطای یار
یار از برای نفس گرفتن طریق نیستما نفس خویشتن بکشیم از برای یار
یاران شنیده‌ام که بیابان گرفته‌اندبی‌طاقت از ملامت خلق و جفای یار
من ره نمی‌برم مگر آن جا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

تا چند بر امید روم در سرای یار
در سر خمار باده و در دل هوای یار
خلقی بدستبوس وی آسان همی رسند
ما را مجال نه که ببوسیم پای یار
دل بر دیار وهر چه برد (نیز) آن اوست
جان هم ذخیره ییست درین تن برای یار
در عشق یار از سر جانی که داشتم
برخاستم که جان ننشیند بجای یار
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی