گنجور

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷

 

تا شد زبان گره چو جرس، بر فغان زدیم
گویا برای ناله گره بر زبان زدیم
رنگ شکسته، فال محبت بود، ازان
خرمن چو گل به نیت باد خزان زدیم
از هر سری، چو کوه، صدایی بلند شد
انگشت شکوه بر لب کون و مکان زدیم
غیر از حدیث مطرب و می هرچه خوانده شد
در حالت مطالعه‌اش بر کران زدیم
تا دیگران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹

 

ما حرف سود خویش برای زیان زدیم
خرمن چو گل به نیت باد خزان زدیم
من بعد، ما و حلقه رندان، چه سود کرد
چندان که حلقه بر در هفت آسمان زدیم
طول امل درازتر از روزگار بود
در زلف یار، دست ز کار جهان زدیم
ما را حجاب دام، نفس در قفس شکست
یک بار اگر به سهو، دم از آشیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی