گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶

 

ای کآب زندگانی من در دهان توستتیر هلاک ظاهر من در کمان توست
گر برقعی فرونگذاری بدین جمالدر شهر هر که کشته شود در ضمان توست
تشبیه روی تو نکنم من به آفتابکاین مدح آفتاب نه تعظیم شان توست
گر یک نظر به گوشهٔ چشم ارادتیبا ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست
هر روز خلق را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷

 

هر صبحدم نسیم گل از بوستان توستالحان بلبل از نفس دوستان توست
چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریبگفتا که آب چشمهٔ حیوان دهان توست
یوسف به بندگیت کمر بسته بر میانبودش یقین که ملک ملاحت از آن توست
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبریدر دل نیافت راه که آنجا مکان توست
هرگز نشان ز چشمهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۵

 

رزق وسیع در قدم میهمان توست
هر کس که میهمان تو شد میزبان توست
نعمت شود زیاده به قدر زبان شکر
نخلی است این که ریشه آن در دهان توست
گر سایه ای به سوخته جانی فکنده ای
در آفتابروی جزا سایبان توست
آسودگی نتیجه ترک علایق است
پوشیدن نظر ز جهان دیده بان توست
در خاک و خون ترا نکشیده است تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۷۷

 

ای آفتاب شاهی تخت آسمان توست
ملک زمین مسخر حکم روان توست
صاحبقران و خسرو روی زمین تویی
دولت همیشه رهبر و صاحبقران توست
گر مهرگان توست خجسته عجب مدار
نوروز تو خجسته‌تر از مهرگان توست
از هر قیاس، کعبهٔ شاهی، سریر توست
وز هر شمار قبلهٔ شاهان مکان توست
فخر بزرگ و خُرد، ز نامِ بزرگ توست
جاه جوان و پیر ز بخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی