گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمتجانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاکباور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهیدست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلیصد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیببیمار بازپرس که در انتظارمت
صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳ - اشک شوق

 

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمتجان مژده داده ام که چوجان در برارمت
تا شویمت از آن گل عارض غبار راهابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت
عمری دلم به سینه فشردی در انتظارتا درکشم به سینه و در بر فشارمت
این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلقترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت
داغ فراق بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار