گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

ایندم منم که بیدل و بی‌یار مانده‌امدر محنت و بلا چه گرفتار مانده‌ام؟
با اهل مدرسه چو به اقرار نامدمبا اهل مصطبه چه به انکار مانده‌ام؟
در صومعه چو مرد مناجات نیستمدر میکده ز بهر چه هشیار مانده‌ام؟
در کعبه چون که نیست مرا جای، لاجرمقلاش وار بر در خمار مانده‌ام
ساقی، بیار درد و از این درد یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

یاران، غمم خورید، که غمخوار مانده‌امدر دست هجر یار گرفتار مانده‌ام
یاری دهید، کز در او دور گشته‌امرحمی کنید، کز غم او زار مانده‌ام
یاران من ز بادیه آسان گذشته‌اندمن بی‌رفیق در ره دشوار مانده‌ام
در راه باز مانده‌ام، ار یار دیدمیبا او بگفتمی که: من از یار مانده‌ام
دستم بگیر، کز غمت افتاده‌ام ز پایکارم کنون بساز، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی