گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۵۱

 

ای دل ز وعدهٔ کنج آن شوخ یاد کنخود را به عشوه گر چه دروغ است شاد کن
بنویس نامه‌ای و روان کن به دست اشکلیک اول از سیاهی چشمم سواد کن
اینک سواره می‌رود و تا ببینمشای آب دیده یک نفسی ایستاد کن


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸۲

 

ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن
خود را به عشوه، گر چه دروغ است، شاد کن
بنویس نامه ای و روا کن به دست اشک
لیک اول از سیاهی چشمم سواد کن
تا چند خود مراد کنی صد هزار کار
یک کار بر مراد من بی مراد کن
اینک سواره می رود و تا ببینمش
ای آب دیده یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی