گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۰

 

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمییا پس چو زاده بودم جان را بدادمی
چون زادم و ندادم جان آن گزیدمیکاندر دهان خلق به نیکی فتادمی
نیکو چو نیست یافتمی باری از جهانآخر کسی که رازی با او گشادمی
امروز بس زدی پس و بسیار بدترمفردا مباد گر بود او من مبادمی


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

گر جان و دل به دست غم تو ندادمیپای نشاط بر سر گردون نهادمی
گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرااین کارهای بستهٔ خود برگشادمی
ور بر سرم نبشته نبودی قضای توشهری پر از بتان به تو چون اوفتادمی
واکنون چه اوفتاد دل اندر بلای توای کاش ساعتی به جمال تو شادمی
گر بی‌تو خواست بود مرا عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری