گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

 

روی خوش تو مطلع صبح صباحت است
خط لب تو سبزی خوان ملاحت است
هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت
دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است
دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست
خونابه ای که گشته روان زان جراحت است
راحت کف است پیش عرب چون کفم به کف
مالی، کنم خروش که وه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

ما را به روی دوست همه رنج راحت است
مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است
حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک
آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است
می در فراق مونس بیدل بود که می
سرمایهی سخاوت و اصل سماحت است
پس بیش تر خلایق عالم مباحی اند
گر رخصت خواص به می از اباحت است
بر اهل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری