گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران

 

گردون نقاب صبح به عمدا برافکندراز دل زمانه به صحرا برافکند
مستان صبح چهره مطرا به می‌کنندکاین پیر طیلسان مطرا برافکند
جنبید شیب مقرعهٔ صبح دم کنونترسم که نقره خنگ به بالا برافکند
در ده رکاب می که شعاعش عنان زنانبر خنگ صبح برقع رعنا برافکند
گردون یهودیانه به کتف کبود خویشآن زرد پاره بین که چه پیدا برافکند
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۰ - مطلع دوم

 

نوروز برقع از رخ زیبا برافکندبر گستوان به دلدل شهبا برافکند
سلطان یک سوارهٔ گردون به جنگ دیبر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند
بابیست و یک و شاق ز سقلاب ترک‌واربر راه دی کمین به مفاجا برافکند
از دلو یوسفی بجهد آفتاب و چشمبر حوت یونسی به تماشا برافکند
ماهی نهنگ‌وار به حلقش فرو بردچون یونسش دوباره به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی