گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۳

 

گرمی مجوی الا از سوزش درونیزیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آیددر سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه‌های آهو و آن زلف یار خوش خوآن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیردجز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵

 

معراج ماست پستی‌، اقبال ما زبونی

عمری‌ست‌ کوکب اشک می‌تابد از نگونی

از ذره تا مه و مهر در عاجزی مساوی‌ست

اینجا کسی ندارد بر هیچ‌کس فزونی

یک‌ گل بهار دارد این رنگ و بو چه حرف‌ست

تهمت ‌کشان نامند بیرونی و درونی

آن به‌ که خاک باشید در سجده‌گاه تسلیم

بر آسمان مبندید از طبع پست دونی

در حرف و صوت دنیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی