گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷

 

ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونمبر من ترحمی کن،بنگر: که بی‌تو چونم؟
غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینیعاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم
تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارمدرمان درد عاشق صبرست و من زبونم
هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسیبگذار تا ندانند احوال اندرونم
گر خون خود بریزم صدبار در غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۱

 

گل شد حریم کویت از اشک لاله گونم
باشد هنوز تشنه خاک درت به خونم
از بار دل تن من آمد چو کوه ور نی
در موج خیز گریه مشکل بود سکونم
زد از حباب خیمه گرد من آب دیده
من با تن کم از مو آن خیمه را ستونم
چاکم چو در دل افتد سوزن چه سود و رشته
کین سوزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی