گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۹

 

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودمچون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم
صد بار جان بدادم وز پای درفتادمبار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم
تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدمای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم
دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرمآن باز بازگونه چون مرغ درربودم
ای شعله‌های گردان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۸

 

تا بود عشق تو بود من عاشق تو بودم
من عاشق قدیمم کی بود تا نبودم
گم گشته بودم از خود در گوشهٔ خرابات
عشقت دلیلم آمد راهی به خود نمودم
از عشق چشم مستت جام شراب خوردم
دستار عقل سرکش عشقت ز سر ربودم
کردم ز اشک ساغر این خرقه شست و شوئی
گر زاهدی و تقوی کاری نمی گشودم
در دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۴

 

یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم
مشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم
بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمع
آن شب چو آب دیده از سر گذشته بودم
من در لطافت آن گوی ذقن چه گویم
تا دیدمش ربوده از خویش در ربودم
چندانک مهر و کینته با من فزون و کم شد
در صبر و بیقراری کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی