گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲

 

بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌هاتا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها
بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردهاتا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان‌ها
ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکنمگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها
ور جادویی نماید بندد زبان مردمتو چون عصای موسی بگشا برو زبان‌ها
عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشترچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰

 

در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها

این آتش آگهی داد ما را زکاروانها

چندان‌که شمع‌کاهد باعافیت قرین‌است

بازار ما ندارد سودی به این زبانها

تنگی ز بس فشرده‌ست این‌عرصهٔ جدل را

میدان خزیده یکسر در خانهٔ کمانها

این وادی غرورست فهمیده بایدت رفت

در جاده است اینجا خواباندن سنانها

جوش بهار جسم است آثار سخت جانی

جوهر فکنده بیرون زین رنگ استخوانها

پروازتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی