گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۸

 

گر چه بسی نشستم در نار تا به گردناکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطف‌هات غرقمقانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می‌روزیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکنقانع شو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۶

 

از خود سری مچینید ادبار تا به‌گردن

خلقی‌ست زین چنین سر بیزار تا به‌گردن

ای غافلان گر این است آثار سربلندی

فرقی نمی‌توان یافت از دار تا به گردن

تسلیم تیغ تقدیر زین بیشتر چه بالد

چون موست پیکر ما یک تار تا به‌گردن

زین سرکشی چه دارد طبع جنون سرشتت

آفات همچو سیل‌ست درکار تابه گردن

تمکین نمی‌پسندد هنگامهٔ رعونت

زین وضع زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی