گنجور

غروی اصفهانی » دیوان کمپانی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

ای روح روان تند مرو وامش رویدا

خلقی ز پیت واله و سرگشته و شیدا

ای یوسف حسن از رخ خود پرده مینداز

از بیم حسودان، فیکیدوا لک کیدا

صبح ازل از مشرق روی تو نمایان

[...]

غروی اصفهانی
 

غروی اصفهانی » دیوان کمپانی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

 

صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده است

تا شام ابد پردۀ خورشید دریده است

حیف است نگه جانب مه با مه رویت

ماه آن رخ زیباست هر آن دیده که دیده است

هرگز نکنم من سخن از سرو و صنوبر

[...]

غروی اصفهانی
 

غروی اصفهانی » دیوان کمپانی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

هر سو نگریدیم کسی چون تو ندیدیم

اکنون نگرانیم که هر سو نگریدیم

شوریده سر اندر طلب سرو رسایت

هر چند دویدیم به جائی نرسیدیم

افسوس صد افسوس که اندر قدم دوست

[...]

غروی اصفهانی