گنجور

اشعار مشابه

 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۰

 

آنروز که آتش محبت افروخت

عاشق روش سوز ز معشوق آموخت

از جانب دوست سرزد این سوز و گداز

تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷

 

دی پیر مغان، آتش صحبت افروخت

ایمان مرا دید و دلش بر من سوخت

از خرقهٔ کفر، رقعه‌واری بگرفت

آورد و بر آستین ایمانم دوخت


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴

 

تا شمع قلندری بهائی افروخت

از رشتهٔ زنار دو صد خرقه بسوخت

دی پیر مغان گرفت تعلیم از او

و امروز، دو صد مسله مفتی آموخت


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

عطار » مختارنامه » باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق » شمارهٔ ۳۱

 

تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت

از نیک و بد جهان مرا چشم بدوخت

سر جملهٔ کار خود بگویم با تو

درد تو مرا بکشت و عشق تو بسوخت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۲

 

آن دل که بر اتش غمت صد ره سوخت

از پهلوی من همه غم و درد اندوخت

خون گشت و همی رود ز چشمم همه روز

این شب روی اندر سر زلفت آموخت


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

همام تبریزی » رباعیات » شمارهٔ ۸

 

عشق تو که در دل آتش تیز افروخت

دانم که به شمع سوختن او آموخت

بر روی تو شمع همچو من عاشق شد

ناگه نفسی سرد زد و دستت سوخت


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۶

 

گل کز زرسا و خرده ئی چند اندوخت

در ملک چمن بخسروی رخ افروخت

زر را چو به پیکان دو سر جمع آورد

زان بر سر دست خود بمسمارش دوخت


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن یمین فریومدی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸۳

 

خرم دل آنک بر صبوحی آموخت

بر آتش می خرمن اندوه بسوخت

تا چند خری عشوه گلزار بهشت

آنست که آدمش بیک حبه فروخت


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن یمین فریومدی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹

 

هر کیسه که بر وفاش جان از دل دوخت

بدرید و به آتش جفا پاک بسوخت

در غصه آنم که کنون گویندش

بیش از همه رایگانم از هیچ فروخت


متن کامل شعر را ببینید ...

سید حسن غزنوی
 

مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵۲

 

گر مه ز درت کلاف زرین اندوخت

ور چرخ قبای کحلی از جود تو دوخت

ور آتش تیغت دو جهان درهم سوخت

آئین بزرگیت بباید آموخت


متن کامل شعر را ببینید ...

مجد همگر