گنجور

شعرهای با وزن «مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)» و حروف قافیهٔ «ری» - صفحهٔ ۳

 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۲۷

 

گفتم:‌«شکری از دهنت، درگذری

ناگه ببرم تا که بیابم دگری»

گفتا: «دهنی چو چشم سوزن دارم

بیرون نشود زچشم سوزن شکری»


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق » شمارهٔ ۱۱

 

بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری

برهم سوزم ز سوز دل چون جگری

چون بلبل مست در بهار از غم عشق

مینالم و هیچ کس ندارد خبری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۱۱

 

چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طری

شق کرد قَصَب به دست بادِ سحری

شد تا به برِ گلابگر جامه دران

از شرم رخت در آتش افتاد و گری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۲۸

 

گل گفت: که با گلابگر هر سحری

اول پیکان نمودم آخر سپری

چون جنگ نداشت سود زر بر کفِ دست

بنمودمش و نکرد این هم اثری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۳۴

 

افکند گلابگر ز بیدادگری

صد خار جفا در ره گلبرگ طری

گل گفت: آخر کنار پُر زر دارم

تو سنگدلم بینی و بازم نخری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۴۱

 

شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری

پس سوخته هر شبی به دست دگری

چون در سرم آتش است و بر پایم بند

هرگز نبود کار مرا پای و سری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه » شمارهٔ ۱۳

 

پروانه به شمع گفت: آخر نظری

شمعش گفتا: ز من نداری خبری

پروانهٔ شمعی دگرم من همه شب

تو میسوزی از من و من از دگری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار نیشابوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱

 

تا با خبرم ز تو ندارم خبری

وز مایی و وز منی نمانده اثری

بی خود نگرم به خود خدا می ‌بینم

اینست نظر به چشم ما کن نظری


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » ذرات گردنده [۷۳-۵۷] » رباعی ۶۹

 

* بر کوزه‌گری پریر کردم گذری،

از خاک همی‌نمود هر دَم هنری؛

من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری،

خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام نیشابوری
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۱۴

 

هنگام سپیده‌دم خروس سحری،

دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری؟

یعنی که: نمودند در آیینهٔ صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام نیشابوری
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸

 

در آینهٔ جمال حق کن نظری

تا جان و دلت بیابد از حق خبری

خواهی که دل و جانت منور گردد

باید که به کویش گذری سحری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹

 

در جستن جام جم ز کوته نظری

هر لحظه گمانی نه به تحقیق بری

رو دیده به دست آر که هر ذرهٔ خاک

جامی‌ست جهان نما، چون در نگری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰

 

گر تو به خود و حال خود در نگری

بر تن همه پوست همچو جامه بدری

از خوردن نان و آب بینی که همی

جز زهر نیاشامی و جز خون نخوری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۷۲ - به یکی از رقبای سیاسی

 

آقای جلیل بی‌جلالی و فری

از مردمی و مهر و وفا بی‌خبری

ای کاشی نوخاسته بر خوبش مبال

کز کاشی نو ساخته بی‌قدرتری


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۳

 

از بهر جمال چهرهٔ همچو پری

دستت به سوی آینه تا چند بری

از بس‌ که همی به آینه درنگری

بر چهرهٔ خویشتن ز من فتنه‌تری


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۷۹۲

 

از غایت جنگجویی و فتنه گری

گر گل بکفت فتد دهانش بدری

با ساغر و چنگ آنگهت خوش باشد

کین را بزنی و خون آن بازخوری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۷۹۳

 

زلف تو که چون او نبود خیره سری

مشکیست کز وسوخته شد هرجگری

چون گرد میان تو در اید گویی

ماریست که حلقه میشود بر کمری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » رباعیات » شمارهٔ ۳۷

 

ای آنکه تویی سوار در هر هنری

از وعده اسب دادیم دی خبری

بی همتی است اسب تنهها بتو داد

خواهیم روانه کرد اسبی و خری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » رباعیات » شمارهٔ ۴۲

 

گفتم چشمم گفت مگر بی بصری

گفتم جانم گفت ز دستم نبری

گفتم عقلم گفت که بر عقل مخند

گفتم که تنم گفت که بر تن بگری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

همام تبریزی » رباعیات » شمارهٔ ۸۷

 

اینت نرسد که بر تنم رشک بری

زیرا که بر او رشک برد ماه و پری

ای روی تو برده آب گلبرگ طری

سبحان الله ز گل بسی خوبتری


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

[۱] [۲] [۳] [۴]