گنجور

وفایی مهابادی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴

 

رفتم کنارش امروز جا گوشواره‌ام داد

این تخت و بخت و دولت ماه ستاره‌ام داد

صد شکر و شادمانی گیسو فکند یک سو

یک گوشه در گلستان راه نظاره‌ام داد

من شکر این چه گویم؟ آورد پیش رویم

[...]

وفایی مهابادی
 

وفایی مهابادی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

چشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کرد

با یک نگه دل و دین از دست ما رها کرد

یک بوسه خون بها کرد لعل لبش ندانم

گر دشمنی به دل داشت این دوستی چرا کرد؟

با هر نگاه و نازم صد بار کشت و خون ریخت

[...]

وفایی مهابادی
 

وفایی مهابادی » دیوان فارسی » مسمطات » شمارهٔ ۲

 

بگذار تا بگریم در دیر راهبانان

بگذار تا بنالم در کوی زند خوانان

بگذار تا بگیریم زنار زلف جانان

بگذار تا بیابم سر رشته ای ز ایمان

این کار کار عشق است دخلی به دین ندارد

[...]

وفایی مهابادی