گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

دوست چنان باید کان منستعشق نهانی چه نهان منست
عاشق و معشوق چو ما در جهاننیست دگر آنچه گمان منست
جان جهان خواند مرا آن صنمتا بزیم جان جهان منست
کیست درین عالم کو را دگریار وفادار چنان منست
حال ببین پیش بپرس از همهتا تو نگویی به زبان منست
دوش مرا گفت که آن توامآن منست ار چه نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی