گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸

 

چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسدحسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز می‌کند لعل تو داد می‌دهدکشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری لعل نمود شکریبو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروریو آنچ بگفت ناید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۴

 

نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد
سلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد
ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخن
قصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد
کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمی رسی
زین به نواتر آشنا با سر آشنا رسد
گر چه نمی رسد به ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری