گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰

 

پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسدآب سیاه درمرو کآب حیات می‌رسد
نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می‌زندبهر روان عاشقان صد صلوات می‌رسد
جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شوزانک ز شه فقیر را عشر و زکات می‌رسد
رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی‌شودجذبه اوست کز بشر صوم و صلات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷

 

محنت این سرا بکش ریح نجات میرسد

در ظلمات صبر کن آب حیات میرسد

گر تو کنی بدوست رو تن بدهی بحکم او

صد مددش بجان تو از جذبات میرسد

بهر حلاوت حیات تن به نبات عشق ده

چوب چو در شکر رسد شاخ نبات میرسد

بار صلوه را بکش تلخی صوم را بچش

بهر صلوه وصوم از و صد صلوات میرسد

مالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی