گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۱

 

بوسه بده خویش را ای صنم سیمتنای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کوبوسه جان بایدت بر دهن خویش زن
بهر جمال تو است جندره حوریانعکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن
پرده خوبی تو شقه زلف تو استور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن
آمد نقاش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح نصرالله بن داود سرخسی

 

پیش پریشان مکن از پی آشوب منزلف گره بر گره جعد شکن بر شکن
ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهروی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن
از لب تو شرم داشت مایهٔ مل در قدحوز رخ تو بوی برد دایهٔ گل در چمن
جادوی استاد را پیش دو بادام توبسته شود پسته‌وار تیغ زبان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان حسن فرماید

 

آیت اقبال شد رایت سلطان حسنحمد خداوند را اذهب عناالحزن
آن که نسیم از درش گر گذرد بر قبورمردهٔ صد ساله را روح در آید به تن
آن که غضب رایتش گر فتد از حلم دورجان مسیحا زند خیمه برون از بدن
ذات نکو طینتش زینت صد بارگاهوضع گران رتبتش زیور صد انجمن
شام و سحر روزگار از ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴

 

بخت من از تست شور ای بت شیرین دهن
تنگ شکر برگشا تلخ مکن کام من
ای لب لعل ترا تنگ شکر بار گیر
وی سر زلف ترا مشک ختن در شکن
گر تو ببزم طرب جام بری پیش لب
باده بنوشی برطل نقل بریزی بمن
بر اثر تلخ می مست ترش روی را
جرعه شیرین دهد پسته شور از دهن
دست تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶۹

 

از شب گیسوی تست روشنی روز من
از رخ چون انجمت روشنی انجمن
تا که شکسته دلم صحبت زلفت گزید
صحبت دل کرد اثر، زلف تو شد پرشکن
از سر زلفت نخاست این دل گردن زده
من ز سرش خواستم، گردن او را بزن
من همه سر می نهم پیش تو بی گفت تو
تو همه سر می کشی پیش من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶

 

در ره دانش بفکر تا بتوان گام زن

تا که بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن

دست ز فکرت مدار تا که بحیرت رسی

دست طلب بعد از آن در کمر ذکر زن

ذکر چو بر دل زند و اله و مذکور شو

چشم و دل و گوش و هوش جمله بدانسو فکن

میبردت فکر و ذکر در ره عرفان و انس

تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۶ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین خان نظام‌الدوله گوید

 

اندر جهان دو چیز از دل برد محن

یا سادهٔ جوان یا بادهٔ کهن

تا چند غم خوری می خور به جای غم

غم پیرزن خورد می مرد شیرزن

در دیدهٔ تعب میخ فنا بکوب

وز تیشهٔ شغب بیخ عنا بکن

یاری‌گزین جوان قلاش و نکته‌دان

جان‌بخش ‌‌و جان‌ستان دلجوی و دلشکن

گر فحش می‌دهد احسنت‌گو بده

ور تیغ می‌زند سهلست ‌گو بزن

منت خدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن
جیب مرقع درید شاهد گل‌پیرهن
ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح
پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لگن
آتش موسی گرفت در کمر کوهسار
شعله به گردون رساند آه دل کوهکن
حضرت خضر فلک خلعت خضرا گرفت
یافت به عمر دراز چشمهٔ ظلمت وطن
شمع فلک را نشاند شعشعهٔ آفتاب
شعله در انجم فگند مشعل آن انجمن
ارقم طاق فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۳

 

عاقله‌ی عقل چیست مظلمه‌ی مرد و زن
هم نفسِ عشق باش بیش دگر دم مزن
یک سخن ار بشنوی با تو بگویم درست
گر دمِ ما می‌زنی بر شکن از خویشتن
آنچه تو گویی محال و آن چه تو بینی خیال
شرک نباشد روا در صفت ذوالمنن
سوزن و جیبِ مسیح هست مثال صحیح
نتوان معراج کرد با دل و جان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۸

 

کُنج خراباتِ عشق، جای من و گنجِ من
خواه زمان بر زمین، خواه زمین بر زمن
ملکِ قناعت بود، سلطنتی معنوی
سلطنتی بی‌فتور، مملکتی بی‌فتن
از همه جنسم به سر، وز همه نوعم گریز
الّا از جامِ می، الّا از جانِ‌ دّن
خونِ دلم می‌خورد، چند خورم خونِ رز
من شده در خونِ او، او شده در خونِ من
مایه‌ی نفع است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری