گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیستوآنکه مرا می‌کشد در غم خود، آن یکیست
نیست عدو را مجال، با مدد آن جمالآیت دردش پرست، نسخهٔ درمان یکیست
عاشق و معشوق و عشق، عاقل و معقول و عقلعالم و معلوم وعلم، دین و دل و جان یکیست
آنکه خلیل تو بود وین که حبیب منستدو بدور ار چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷

 

در چمن جان من سرو خرامان یکی ست
نرگس رعناش دو، غنچه خندان یکی ست
گفت به غمزه لبش، جان ده و بوسی ستان
کاش دو صد جان بدی، وه که مرا جان یکی ست
من ز غم گلرخی ژاله فشانم چو اشک
ابر درین واقعه با من گریان یکی ست
طرف چمن می روی طعنه زنان سرو را
بیش خجالت مده، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی