گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفتکانچه مرا گفته‌اند دل ز پی آن نرفت
تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرددل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت
دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوشتن همه پیمان شکست بر سر پیمان نرفت
دیو چو در مغز بود جستم و بیرن نشدنقش چو بر سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴

 

هر که نگه در تو کرد بیش به بستان نرفت
و آرزوی روی تو از گل و ریحان نرفت
تا تو نمودی جمال، نقش همه نیکوان
رفت برون از دلم، نقش تو از جان نرفت
خصم بسی طعنه زد، دوست بسی پند داد
چشم به سوی تو بود، گوش بدیشان نرفت
سیل ملامت رسید، کوه غم از جا ببرد
صبح قیامت دمید، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی