گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

آتش عیاره‌ای آب عیارم ببردسیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاندلعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
ناله کنان می‌دوم سنگ به بر در، چو آبکاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو استدل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
رفت قراری بدانک دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی