گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

درد دلم را طبیب چاره ندانستمرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلم را به صبر، گفت: بپوشانحال دل غرقه از کناره ندانست
طالع من خود چه شور بود؟ که هرگزهیچ منجم در آن ستاره ندانست
یار به یک بار میل سوی جفا کردحق وفای هزار باره ندانست
برد گمانی که: ما به عشق اسیریماین که چه نامیم یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

درد دلم را طبیب چاره ندانست
مرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلت را به صبر گفت بپوشان
حال دل غرقه را کناره ندانست
خال بنا گوش او زگوشه نشینان
برد چنان دل که گوشواره ندانست
قافله عقل را به ساعد سیمین
راه بجایی برد که یاره ندانست
سختی ازان دیدی، خسروا، که به اول
قاعده آن دل چو خاره ندانست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی