گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳

 

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی

گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی

گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواست

ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز

[...]

سعدی شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۷

 

بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشی

تا مگر از مکرمت دست بخونم کشی

بلبل اگر بر گلی نغمه سرا شد بباغ

روی تو گر بنگرد پیشه کند خامشی

دزد بود هوشیار در گذر کاروان

[...]

آشفتهٔ شیرازی