گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸

 

دم جاندان آن بت بر سرم با تیغ کین آمدپس از عمری که آمد بر سر من این چنین آمد
ز قتلم شد پشیمان تا ز اندوهم برآرد جاننه پنداری که رحمش بر من اندوهگین آمد
سخن‌چین عقده‌ای در کار ما افکنده پنداریکه باز آن بت گره بر ابرو و چین بر جبین آمد
ز دست مرگ خواهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۷۸

 

که می آید چنین یارب مگر مه بر زمین آمدچه گرد است اینکه می‌خیزد که جانان هم‌نشین آمد
که میراند جنیبت را که میدان عنبر آگین شدکدامین باد می جنبد که بوی یا سیمین آمد
صبوری را دلم در خاک من جوید نمی‌یایدغبار کیست این یارب که در جان حزین آمد
بتی و آفت تقوی و دین آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۴

 

که می آید چنین، یارب، مگر مه بر زمین آمد
چه گرد است اینکه می خیزد که با جان همنشین آمد
که میراند جنیبت را که میدان عنبر آگین شد
کدامین باد می جنبد که بوی یاسمین آمد
چنان نقاش چین حیران بماند از پیچش زلفش
که تاریکی به پیش دیده نقاش چین آمد
بیامد پیش ازین یکبار و دل تسلیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی