گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵

 

نمی‌دانم ز خود افتادگان داری خبر یا نهز دور این نالهٔ ما در دلت دارد اثر یا نه
یقین داری که دارم از خیالت پیکری با خودکه شب تا صبح دم می‌گردمش بر گرد سر یانه
به گوشت هیچ می‌گوید که اینک می‌رسد از پیچو باد صرصر آن دیوانهٔ صحرا سپر یا نه
به خاطر میرسانی هیچ گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۶۶

 

نمی‌دانم شب هجر تو را باشد سحر یا نه
دل گمگشته‌ام آخر وطین بیند دگر یا نه
ز جوی دیده دادم آب شمشاد قد سروت
که تا یک روز از رفتار او بینتم ثمر یا نه
نه اشک است و نه خون جانان کو بر دیده‌ام بنگر
ببین از هجر رویت دل برون آورده سر یا نه
گر از کویت گی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی