گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ - مرغ بهشتی

 

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردیسحر چون آفتاب از آشیان من سفرکردی
هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آیدکه چون شمع عبیرآگین شبی با من سحرکردی
صفا کردی و درویشی بمیرم خاکپایت راکه شاهی محشتم بودی و با درویش سرکردی
چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوسهمای من پریدی و مرا بی بال و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار