گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۷

 

ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازیگرت سودای آن دارد که: عشق آن پسر بازی
جهان بر دشمنان بفروش و عشق دوستان بستانکه مقصود از جهان عشقست و باقی سر بسر بازی
حریف سیم کش باید، که در سیمین بران پیچدکه وصل یار سیمین بر نیابی جز به زر بازی
نخست آگاه کن خود را، چو بازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۱

 

مرا زیبد به چوگان سر زلفت نظربازی
که سر در بازم و چون گوی نگریزم ز سر بازی
شکسته بسته چوگانیست گوئی زلف شبرنگت
که کس با او نیارد کرد جز باد سحر بازی
چه شیرین حقه بازست آن لب پر عشره کز مردم
دهان ننگ تو چون حقه پنهان کرد در بازی
دلا بر گردن از زلفش ترا طوق آنگهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی