گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵ - زندانی خاک

 

نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکیچه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی
نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزدچه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی
نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گرددپس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی
بکاهی شب به شب چون ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۶

 

نمی ماند به مصر از پیرهن، جز تهمت چاکی
سفیدی می کند در راه شوقش، دیدهٔ پاکی
به دست کوته همّت بلند خویش می نازم
که از دنیا، به چشم اهل دنیا زد کف خاکی
در آتش می گرفتم خرمن حسرت نصیبان را
گر از سامان هستی، در بساطم بود خاشاکی
غبار از تربت من تا قیامت می کشد بالا
که روزی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی