گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰

 

گریبان دلم را نعره مستانه ای دارد
سر زنجیر این دیوانه را دیوانه ای دارد
ترا سامان کاوش نیست از کوتاهی بینش
وگرنه هر شراری در دل آتشخانه ای دارد
به خود از پیچ و تاب رشک چون زنجیر می پیچم
چو بینم کودکی سر در پی دیوانه ای دارد
در اقلیم قناعت نیست رسم خرمن اندوزی
گره در کارش افتد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹

 

نفس را شور دل از عافیت بیگانه‌ای دارد

ز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانه‌ای دارد

غبارم در عدم هم می‌تپد گرد سر نازی

چراغم خامش است اما پر پروانه‌ای دارد

تعلق باعث جمعیت است اجزای امکان را

قفس در عالم آشفته‌بالی شانه‌ای دارد

چه ‌سوداها که‌ شورش نیست در مغز تهی‌دستان

جنون‌گنج است و وضع مفلسی ویرانه‌ای دارد

نفس یکدم ز فکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی