گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

رهی دارم که از دوری به پایان دیر می‌آیدسری کز بی سرانجامی به سامان دیر می‌آید
به پیراهن دریدن تا به دامان می‌رود دستمز ضعفم چاک پیراهن به دامان دیر می‌آید
صبا جنبید و میدان رفته شد یارب چرا این سانبه جولان آن سوار گرم جولان دیر می‌آید
دل و جان از حسد در آتش انداز انتظار اوسپه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

صبا از کشور آن پاکدامان دیر می‌آیدز یوسف بوی پیراهن به کنعان دیر می‌آید
سواری تند در جولان و شوری نیست در میدانچرا آن شهسوار افکن به میدان دیر می‌آید
مگر از سیل اشگم پای قاصد در گلست آنجاکه سخت این بار از آن راه بیابان دیر می‌آید
همانا باد هم خوش کرده منزلگاه جانان راکه بر بالین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی