گنجور

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱ - نشان یار می جویم

 

بخود مشغول می گردم که از خود یار می جویم
گهی در دل گهی درسینه افگار می جویم
دمی کو هست پیشم تا نگردد هیچکس آگه
همی گویم نشانش از در و دیوار می جویم
ببین در سر چه ها دارم زهی فکر محال من
ره و رسم وفا زان کافر خونخوار می جویم
ترا از من همی جستند مردم پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی