گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

مرا روزی نپرسی کآخر ای غم‌خوار من چونیدل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمائیعفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی
زبان عشق می‌دانی ز حالم وا نمی‌پرسیجگر خواری مکن واپرس کای غم‌خوار من چونی
در آب دیده می‌بینی که چون غرقم به دیدارتنمی‌پرسی مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۳

 

تبم دادی،نمیپرسی که: ای بیمار من چونی؟دلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی؟
به روز روشن از هجر تو من بس تیره حالم، توشب تیره ز دست نالهای زار من چونی؟
بکار دیگران نیکو میان بستی، شنیدم منببینم تا: چو کار افتد مرا در کار من چونی؟
ز مهمان خیالت هر شبی صد عذر میخواهمکه: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی