گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

مرا از بخت اگر کاری برآیدبه وصل روی دلداری برآید
ولیکن دور گردون خود نخواهدکه کام یاری از یاری برآید
اگر خوبان گیتی را کنی جمعبه نام من ستمگاری برآید
و گر من طالب اندوه گردمز هر سویش طلبکاری برآید
دل من گر بکارد دانهٔ غمازان یک دانه انباری برآید
ز دلتنگی اگر رمزی بگویمازان تنگی به خرواری برآید
گلی را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۷

 

قیامت از جهان باری برآید
چنین سرو ار به گلزاری برآید
نقاب از روی اگر خواهی برانداخت
ازین آشوب بسیاری برآید
مرا گویند بی کاری مکن پیش
بکوشم هم مگر کاری برآید
چو سوزن شد وجودم در خیالش
ز پایم عاقبت خاری برآید
امیدی نیست سوزن را که روزی
سرش از حبیبِ دل داری برآید
چه کم گردد ز دل داری که باری
دمی گردِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری