گنجور

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را

که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را

توهم ای عقل نامحرم برون شو از سرای دل

که از بهر خیال دوست خالی می کنم جا را

بیا جانا اگر خواهی تماشای لب آبی

[...]

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل‌ها

ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزل‌ها

ز عشقت مشکلی گرهست با پیر مغان می‌گو

که اندر شرح این معنی بود حلال مشکل‌ها

بیا گر عاقلی حرص امل را خاک بر سر کن

[...]

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

 

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم

ز لعلش خاتم پرسم بگفتا جان بدل باید

بدادم جان و لعلش را به کام خویشتن دیدم

ز برگ یاسمن گفتم شود پیراهن او را

[...]

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲

 

به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم

همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم

به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بود

فروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم

دلم بگرفت در غربت کجایی ساربان آخر

[...]

شاهدی
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳

 

مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم

کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم

سگانت را به روزعرض هر یک را نهی کامی

چه شد گر یاد آری در میان مردم از ما هم

مرا یک روز خالی نیست از دردت دلم یکدم

[...]

شاهدی