گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۱۴۳

 

شنیدم آنقدر از دوستان تلخ

که شد شیرینی جان در دهان تلخ

نباشد چشم او بی زهر چشمی

بود بیمار را دایم دهان تلخ

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۴۵۶

 

نه هر دل جای سودای تو باشد

دلی کز جا رود جای تو باشد

گل از شبنم سراپا چشم گردید

که حیران تماشای تو باشد

دو عالم را تواند پشت پا زد

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵۴۵

 

به کویش مشت خاکی می فرستم

پیام دردناکی می فرستم

دماغ نامه پردازی ندارم

به مستان برگ تاکی می فرستم

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵۹۰

 

محبت چون کند زورآزمایی

شکست آرد به قلب مومیایی

به رنگ و بو مناز ای گل که دارد

خزان در آستین دست حنایی

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵۹۱

 

مرا چون نیست طالع ز آشنایی

همان بهتر که سازم با جدایی

من و بیگانگی، کز خوش قماشی

ندارد پشت و رو چون آشنایی

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶۱۶

 

به کویش مشت خاکی می فرستم

پیام دردناکی می فرستم

دماغ نامه پردازی ندارم

به مستان برگ تاکی می فرستم

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶۶۱

 

محبت چون کند زورآزمایی

شکست آرد به قلب مومیایی

به رنگ و بو مناز ای گل که دارد

خزان در آستین دست حنایی

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶۶۲

 

مرا چون نیست طالع ز آشنایی

همان بهتر که سازم با جدایی

من و بیگانگی، کز خوش قماشی

ندارد پشت و رو چون آشنایی

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۱۷۰

 

ز پیری حاصل من مد آه است

که دود شمع کافوری سیاه است

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۴۲۳

 

با خود پرداز از منزل طرازی

که خودسازی به است از خانه سازی

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۴۷۲

 

ز تن عضوی بود دلهای خودکام

که رنگ برگ دارد میوه خام

صائب تبریزی
 
 
۱
۲
۳