گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌هابپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌ها
چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماهز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزدکه آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها
میان صد کس عاشق چنان بدید بودکه بر فلک مه تابان میان کوکب‌ها
خرد نداند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۷ - ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است

 

تو آن نکرده‌ای از فعل خیر با من و غیرکه دست فضل کند دامن امید رها
جز آستانهٔ فضلت که مقصد اممستکجاست در همه عالم وثوق اهل بها
متاع خویشتنم در نظر حقیر آمدکه پرتوی ندهد پیش آفتاب سها
به سمع خواجه رسیدست گویی این معنیکه گفت خیر صلوة الکریم اعودها


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی