گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۸

 

چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیستچو زلف پرشکنش حلقه فرنگی نیست
دهانش ار چه نبینی مگر به وقت سخنچو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست
به تیغ غمزه خون خوار لشکری بزنیبزن که با تو در او هیچ مرد جنگی نیست
قوی به چنگ من افتاده بود دامن وصلولی دریغ که دولت به تیزچنگی نیست
دوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی