گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

سری‌نبودبه وحشت‌زبزم‌جستن‌مارا

فشار تنگی دلها شکست دامن ما را

چواشک بی سر و پایی جنون شوق‌که‌دارد

زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را

رسیده‌ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر

سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را

سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل

به‌پیش‌پا چه بلایی‌ست طبع روشن ما را

کجا رویم‌که بیداد دل رسد به شنیدن

به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی