گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۸

 

مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشدچو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
به لطف اگر بخرامد هزار دل ببردبه قهر اگر بستیزد هزار تن بکشد
اگر خود آب حیاتست در دهان و لبشمرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد
گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماندو گر گریخت خیالش به تاختن بکشد
مرا که قوت کاهی نه کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی